شعر
آن كلاغي كه پريد
از فراز سرما
و فرو رفت در انديشه آشفته ابري ولگرد
و صدايش همچون نيزه كوتاهي پهناي افق را پيمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
همه مي دانند
همه مي دانند
كه من و تو از آن روزنه سرد عبوس
باغ را ديديم
و از آن شاخه بازيگر دور از دست
سيب را چيديم
همه مي ترسند
همه مي ترسند ، اما من و تو
به چراغ و آب و آينه پيوستيم
و نترسيديم
+ نوشته شده در یکشنبه 22 آبان1384ساعت 3:13 بعد از ظهر  توسط فرشاد
|
